|
قرار بود که این نوشته را بیست و نهم خرداد ماه بگذارم که خب حالا می نویسمش . چند وقت پیش رفته بودیم جمکران توی کتاب فروشی ها پر بود از کتاب های دینی و مملو از کتاب دعا و روحانیون عزیز کنار این کتاب هاکتاب چگونه گیاه خواری کنیم ؟ اشپزی در دو سوت و نیم ! قورباغه ات را نوش جان کن و.... هم بود که بدجور چشمو می زد اما خبری از کتاب های شریعتی نبود به یکی از دوستام گفتم الان اگر بپرسیمشریعتی فکر کنی که .... سرمو که برگردوندم دیدم جلوی مغازه دار ایستاده و داره می گه اقا شریعتی دارین ؟ و صاحب مغازه اول خیلی محترمانه گفت : خانوم ایشون سیاسیه کی می خونه ؟ برای چی ؟ لطفا اگه چیزی نمی خواین بفرمایید !لبته این حرکت در مقابل دو صاحب مغازه ی بعدی واقعا محترمانه بود و من به ایشون افتخار می کنم ! مگر جز این است که سیاسست ما همان دیانت ماست و دیانت ما همان سیاست ما ؟ مگر جز این است که قران و احکام دینمان نهج البلاغه مان پر از دستورهای حکومتی است ؟ مگر ....؟ صحنه ی دوم مدرسه : در کتاب ادبیاتمان بدون اینکه از اثار شریعتی نامی برده شود فقط زندگیب نامه اش که توسط پوران شریعت تنظیم شده بود اورده بودند من ساده لوح هم گفتم چه حکومت خوبیه ؟ ترویج کتاب و فرهنگ ان هم از نوع شریعتی ؟ و تا وقتی که کتاب مورد نظر " طرحی از یک زندگی " را نخوانده بودم کیفور بودم صحنه ی سوم نمایشگاه کتاب : من دنبال کتاب طرحی از یک زندگی از این انتشار به ان انتشارات تا اینکه : در یکی از انتشارات اختصاصی کتاب را یافتم متصدی محترم در حالی که با افتخار لبخندی می زد فرمود : ایشون همسر دکتر شریعتی نویسنده این کتاب " طرحی از یک زندگی "خانوم پوران شریعت رضوی هستند بدین کتابتونو امضا بفرمایند " من خوشحال برای دیدن این خانوم کمی سرم را چرخاندم ( در ضلع شرقی غرفه نشسته بود ) و اصلا انگار نه انگار که ... من مبهوت ایستاده بودم دستی امد کتابی داد و خانوم شریعتی بدون انکه لبخندی نگاهی بکند عینکش را زد امضا کرد مرد کتابش را گرفت رفت خوشحال بود و من تاسف می خوردم که زن دکتر شریعتی شده است انچه که روزی خودش با ان مبارزه می کرد کسی که هر چه دارد از خودش نیست از همسرش است وقتی کتاب را خواندم بیشتر متاسف شدم وفهمیدم دولت بی جهت کتابی را معرفی نمی کند کتاب بیشتر دکتر شریعتی را تخریب کرده بود تا صورت واقعی اش را نشان دهد یک جور هایی با ان توصیف ها از شریعتی بدت می امد تا اینکه ..... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 23:56 توسط یکی مثل حوا |
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 21:22 توسط یکی مثل حوا |
سلام وقتی گزارشی وضعیت کار و اشتغال زنان را در چهلچراغ خواندم دلم می خواست به اندازه ی تمام هستی ام بگریم به اندازه ی تمام هستی پر پر شده ای که این روزها عجیب هدر می رود تکه ای برایتان می نویسم تکه ای نه چندان دور از جامعه مان- جامعه ی بلبل و حافظ گل ها و سهراب ها شرایط کار در چند جا : " ۱.متاهل نباید باشی صبح ساعت ۷:۳۰ شروع و ۶:۳۰ خاتمه اغلب یک ساعت اضافه کاری یک ماه بی حقوق ماه بعد ۱۳۵ هزار تومان تمام کارکنان زن است صاحب شرکت این را برای اینکه زنان کار بیشتر حقوق کمتر می گیرد معرفی می کند و ....-۲.روابط عمومی با ظاهر اراسته این جا با کت و شلوار و طبق اخرین متد ارایش حاضر شده چون اغلب ارباب رجوع های ما خارجی هستند این ها گفته ی یک رئیس شرکت است" که یشتر از زنان استفاده ی اگر خیلی خیلی خیلی مودب بگویم و خوشبینانه بنگری می گوییم تزئینی می کند .... حقوق زنان حقوق برابر شرایط مساوی کار چه جفنگیات جالبی ؟ *** شرایط زندگی یک مستخدم مدرسه را بررسی می کنیم : شوهرش معتاد - و خودش و پسرش که این روزها عجیب مریض شده مثل تمام ما ها که عجیب مریض می شویم و دخترکی که خانه ی بخت رفته می گفتم این زن در دکه ای که مثل جهنم گرم است خوراکی می فروشدخرج اعتیادمردش را در می اورد وقتی غافلگیرانه نگاهش می کنی از پشت شیشه یا چه می دانم این روزها میان راهرو-انقدرخمیده است که یادت می رود این زن همان زنی است که چند دقیقه ی قبل لبخندی به تو زد و رد شد . اب و جارو کردن و عرق ریختن برای خرج اعتیاد کجای دنیا عدل است و مساوات ؟ *** دلم گرفته است برای زنی که کنار باجه می گفت : اقای محترم شوهر من شیمیاییه ما چهارماهه حقوق نگرفتیم اقا شوهرم خرج دواهاش سر به اسمون می کشه اقا ما نون .... و بوق های ممتد تلفن و اشک هایی که ریخته می شد . نقطه سر خط
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 15:56 توسط یکی مثل حوا |
بسم رب المحتاجان سخنم را با سخن سهراب اغاز می کنم : بس که در سرزمین گل و بلبل به کار ما کار داشته اند همین اندازه که در دیاری کسی سر به سر ما نگذارد ان دیار را بهشت و مردمانش را فرشته می دانیم " کشور من کشور زن بمی ایست که با کار کردن در یک کار خانه کنسرو سازی با ماهی شصت هزار تومن خرج یک خانواده را تامین می کند " ایران من کشور ی است که زنانش هنگام عبور از معابر می ترسند ترسی زاییده از جنسیتشان که نکند نکند نکند .... ایران من کشوری است که در ان رییس مبارزه با فساد مفسد تلقی می شود ایران من کشوری است که در ان در ان شهرام جزایری ها متولد می شوند زندگی می کنند و بی صدا می میرند کشوری که ساکنانش نمی فهمند حکم جزایری چیست کشوری که اختلاص که رشوه که قانون اساسی که اسلام که خدا که زن که مرد که فرهنگ که که ....تا بی نهایت ادامه دارد کشوری که زنانش به هم رحم نمی کنند کشوری که زنانش از ازادی معنای ذلت و حقارتش را درک کرده اند و هر روز مثل عروسک های کوکی راهی خیابان می شوند و هر روز خانواده ای می پاشد کشوری که در ان مرد ها مجازات می شوند به جرم شهوت پرستی و کسی از زنان نمی پرسد تو چرا ؟ وقتی همه ی مان عروسک وار در خیابان ظاهر می شویم از مرد می خواهیم شهوتش را طبیعتش را کنترل کند ؟ چه خواسته ای ؟؟ چه هجویاتی ؟ چه مهملاتی .... کشور من کشور زنانی است که به همجنسانشان رحم نمی کنند و مردانی که عقلشان شهوتشان است کشور من یک کشور اسلامی همراه با سعدی و حافظ و گل و بلبل و فرهنگ ناب اریایی !!!!!!! است فرهنگی پوسیده و رجحان یافته فرهنگی که برتری اش را از پوسیدگیش به ارث برده است کشور من کشور اثیری است که نای سوختن ندارد کشوری که زنانش از جنسیتشان حساب می برند به قول سهراب :" ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت های دلپذیر " + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 12:20 توسط یکی مثل حوا |
سرم سنگین است مثل ان وقت ها یت که میان قافله می نشستی افتاب گرمت می کرد سنگین می شدی می خوابیدی حالا هر چه دراز می کشم و لالایی می خوانم سبک نمی شوم سرم سنگین است مثل ان وقتها این روزها همه چیز عوض شده از روزی که تو رفتی و دولت اموخت خون را با سکه جبران کند اموخت به جای هر کاستی نقطه چین بگذارد اموخت همه چیز را نمی شود گفت اموخت اموخت و ما شدیم برگه ی امتحانیش سرم سنگین شده .... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 20:39 توسط یکی مثل حوا |
مارا چه با یتیمان ای پدر کوفه یتیمان تازه تری در راه اند در شکم مادرانشان در اغوش پدرانشان خدایا حالا تو نگاه کن و بگو که من محتاج ترم یا امیر کوفه ؟ تو چاهی داشتی سر در ان گریه کنی من نه چاه دارم نه خدا حالا به من بگو بگو : که تو محتاج تری یا من ؟ منی که پای رفتنش سست است و جای ماندنش نمناک تو شریکی داشتی که دردهایش را زیرچادرش پنهان می کرد و من شریکی دارم که چادرش را زیر درد هایش پنهان می کند قران ناطقی و من ناطق قرانی که هیچ نمی فهمم حالا بگو بگو : که تو محتاج تری یا من ؟ منی که نه کفشم وصله داراست و نه قوتم نان ؟ + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 20:54 توسط یکی مثل حوا |
از وقتی که گفته ام تو مرده ای و موضوع یک شاعر هیچ وقت یک مرده نیست چیزی برای شاعری پیدا نمی کنم انگار چاره ای ندارم جز باور اینکه تو هنوز هم زنده ای هنوز هم + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 15:54 توسط یکی مثل حوا |
خستگی یک عمر را حواله می دهم
به سیگار و دودش می کنم از وقتی رقصم شبیه عروسک های کوکی شده از هرچه مطرب است بیزارم تا من هستم و سازمان منکرات هست دیگر نیازی به مطرب نیست نزده برقص برقص برقص که امر به معروف نداریم حالا هر چه می خواهی از خدا بگو کسی نیست دفاع کند خستگی یک عمر را حواله می دهم به دولت و سهام عدالت حالا می مانم چطور دودشان کنم کودکی یتیم می اید فندک می زنم دود را پک می زند به جای غذا مردی یادداشت می کند کودکی گرسنه است سهام عدالت توضیح : خداوند در قران می فرماید : کسانی که امر به معروف می کنند و نهی از منکر و به خدا ایمان دارند درجه بندی را نگاه کنید اول امر به معروف بهد نهی از منکر حالا اولویت جامعه مارا بسنجید من با این سازمان و طرح کنونیشان مخالف نیستم اما اسلام کمی نه خیلی فراتر است + نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 20:18 توسط یکی مثل حوا |
هنر نزد ایرانیان است و بس . ایرانی می تواند استعداد برتر - استعداد ایرانی است نخبه های ایرانی نخبه های برتر جهان اند اریایی ها نژاد برتر اند چقدر در طول زندگیمان از این نوع کلمات به گوشمان خورده است ؟ چقدر از اینان استفاده کرده ایم ؟ چقدر به انان ایمان داریم ؟ - تساوی حقوق بین سیاه و سپید - نبود تفاوت بین هیچ نژاد و قومی -مخالفت با نژاد پرستی ایا این سخنان برابراند با جملات بالا ؟ ما که مدام دم می زنیم برتری نیست مگر در میزان تقوا ؟ چطور میشود که شعارمان این می شود : هنر نزد ایرانیان است و بس ؟ ایا این شعار تلقی از برتری نژاد اریایی نیست ؟ ایا نفی سخنان گهر بارمان در مورد تساوی و برابری نیست ؟ شرط تقوا ایا این است که ما ایرانی باشیم یا نه ؟ اسلام که خودش با نژاد پرستی سخت مخالفت کرده است چطور شد ما مسلمانان .... ؟ اعراب به قوت و نیروی جنگندگیشان می نازیدند ما به هنر و نبوغمان ؟ اعراب به قوم خویش می نازیدند و اصلیتشان ما به نژاد اریایمان ؟ بهتر نیست کمی چشم هایمان را باز کنیم ؟ اداب و رسوم دوران جهالت در حال تکرار است . اسلام سخت با انان مخالف است اسلام می گوید به خودت نگاه کن به خودت بنگر اما ما مدام در گذشته و افتخارات از کف رفته مان سیر می کنیم انقدر شراب کوروش و فردوسی مستمان کرد که فراموش کردیم انان مرده اند و دنیا هنوز زنده است فراموش کردیم ما هم موظفیم افتخاری بر افتخار گذشتگان بیافزاییم نه این که انان را گلیمی کنیم برای اسودن چرا دوران ما شده است دویاره حسرت بر فرهنگ به تاراج رفته یمان ؟ چرا باز ماندیم از ابن سینا ها و حافظ ها ؟ چرا شخصیت های علمی و فرهنگی ما دفن شدند ؟ و ما باور کردیم بعد از انان ما دیگر سعدی نخواهیم داشت ؟ چه چیز ما را واداشت اسوده بخوابیم به امید ان چه گذشتگان برایمان به ارمغان گذاشتند ؟ بهتر است شعار هایمان را از محور اریایی به محور خدایی تغیر دهیم . + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 19:5 توسط یکی مثل حوا |
گهواره ات را که تکان می دهم فکر می کنم بر می گردد تا کودکش را ببوسد فکر می کنم جدایی او را هم خسته کرده است گهواره ات را که تکان می دهم دست هایم لالایی برگشتنش را می خواند و لبانم به انتظار بوسه اش غنچه می شود.... گهواره ات می ایستد تو می خوابی و او هرگز باز نمی گردد.... + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 19:35 توسط یکی مثل حوا |
|
| ||||||