|
خسته ام خسته خسته خسته ساعت این روزها انقدر کند می زند که به زنده بودنم شک می کنم دیروز نبضم روی صفر بود وامروز تنها چیزی که از قلبم باقی مانده دیواره ی فرسوده ی رگی است که روزی برایت می زد + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 0:59 توسط یکی مثل حوا |
"بیایید "
بیایید ثانیه ها سرخ شدند وچشم ها اماده ی گریه همه مدت هاست به نبودنم عادت کرده اند بیایید ای مرده پرستان دیوانه بیایید واین تن بی روح را به خاک بسپارید بیایید با رفتن من هیچ کس مشکی نخواهد پوشید ولبخند از صورت هیچ عزاداری پاک نخواهد شد بیاید ای مرده پرستان دیوانه تنم اماده ی مرگ است وروحم اماده ی عذاب بیایید هر چند می دانم مردگان هم از من خواهند گریخت وخاک مرا پس خواهد زد بیایید که دلم گرفته است وافسانه ی دلتنگی مرا اشیانه ی هیچ سیمرغی نمی شناسد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 0:39 توسط یکی مثل حوا |
توزمن پاک تری جان من را پاک کن هر چه غم در سینه است تو زمهرت خاک کن بر دل خسته ی من دست مهری بگذار توزمن شاد تری غم زدوشم بردار اه اگر دوست نبود غم چه غوغا می کرد هر چه عشق در سینه است اه و سودا می کرد دوست خوب یک شانه است که به ان تکه کنی گه که دل تنگ شدی با دلش گریه کنی + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 0:35 توسط یکی مثل حوا |
درد من تنهایی درد تو یک دیدار تو مرا می خواهی تو زمن هم بیزار در تمام شب ها چشم تو بیدار است حسرت قلب تو حسرت دیدار است در میان قلبت عشق من می سوزد به امید دیدار چشم به در می دوزد من اگر زن بودم قلبم از سنگ نبود دلم در حسرت درد شایدم مرگ نبود تو اگر مرد بودی عشق من سرد نبود در میان شعر هام خبر از درد نبود + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 22:17 توسط یکی مثل حوا |
می دانم اکنون از میان جاده گذشته است او رفت او به دنبال سپیدی دستمالی رفت که من برای بدرقه اش تکان می دادم او رفت رفت رفت و من تازه می فهمم جاده ها پر از خط سپید است + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 22:17 توسط یکی مثل حوا
رگم ، رگش ، رگت برید خونم ، خونش ، خونت ریخت دلم ،دلت ، دلش شکست رفت،رفتم ماند ،ماندم خواند ،خواندم مرد..... تنها مرد اخر این روزها دیگر جان را قسمت نمی کنند + نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 2:20 توسط یکی مثل حوا |
به من نگاه نکن به زنی که صدایش می لرزد ونفس هایش بوی خون می دهد سرت را به زیر بیفکن وگل های قالی را بشمار که نه نور می خواهند ونه اب به دنبال زنی باش که در بند اسارت است من گل قالی نیستم من ازادی می طلبم وحیات به من نگاه نکن به زنی که صدایش می لرزد
+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 2:10 توسط یکی مثل حوا |
دختر در میان اخرین برگ خوشبختی مرگ را یافت وچون ذکر" یا علی" " یا هو " تکرار کرد مرگ مرگ مرگ وبرگ برگ سرنوشتش با خون خشم امیخت دختر هنوز تکرار می کرد مرگ مرگ مرگ + نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 2:6 توسط یکی مثل حوا |
دستان مرا ببندید دستان مرا ببندید وبه دور شهر بگردانید وبگویید این زن روزی زنده بود وبگویید مرا حلال کنند مرا که سنگ صبور کلاغ بودم ودل تنگ اینه ای تا با ان عظمت روح خدا را بنگرم دستان مرا ببندید وبه دور شهر بگردانید وبگویید :این شاعر این دختر دختر مرگ است شب ها با مردگان عشق بازی می کند وصبح با زنده ها قدم می زند دستان مرا ببندید وبه دور شهر بگردانید تا مردمان ملامتم کنند ومادران به فرزندانشان درس عبرت بیاموزند دستان مرا ببندید تا دیگر شعر ننویسند وبه دور شهر بگردانید وبگویید این زن روزی عاشق مردان بود + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 17:21 توسط یکی مثل حوا |
|
| ||||||