|
می گویم :
دوستت دارم می گویی بلند تر صدایت نمی رسد فریاد می زنم : دوستت دارم اما تو نشنیده رد می شوی تا شاید باد صدایم را به گوشت برساند + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 19:42 توسط یکی مثل حوا |
من هر شب تیغی زیر بالشم می ذارم به امید اینکه صبح فرسودگی جسمم را با خون بشویم من هر شب می میرم وصبح با طلوع ثانیه ها بیدار می شوم تا تو را تو را که میان اشعارم مخفی کرده ام بیدار کنم و بگویم می بینی یک روز دیگر هم بی تو گذشت + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 14:52 توسط یکی مثل حوا |
خیز از جا پی ازادی خویش خواهر من ز چه رو خاموشی خیز از جا که باید زین پس خون مردان ستمگر نوشی کن طلب حق خود ای خواهر من از کسانی که ضعیفت خوانند از کسانی که به صد حیله و فن گوشه ی خانه تو را بنشاندند تا به کی در حرم شهوت مرد مایه ی عشرت و لذت بودن تا به کی همچو کنیزی بدبخت سر مغرور به پایش سودن ؟ باید این ناله ی خشم الودت بی گمان نعره و فریاد شود باید این بند گران پاره کنی تا تو را زندگی ازاد شود خیز از جا و بکن ریشه ی ظلم راحتی بخش دل پر خون را جهد کن جهد کن که تامین کنی بهر ازادی خود قانون را فروغ فرخزاد + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 14:50 توسط یکی مثل حوا |
من
مترسک نیستم که هر کجا خواستی بایستم و سکوت کنم دو دست داشته باشم و یک پا و دو چشم و لال لال لال نه من نیستم بیا همین اول جاده راهمان را جدا کنیم + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 14:25 توسط یکی مثل حوا |
می گوید این روزها سگ ها هم شاعر می شوند می گویم به درک وقتی مرد احساس پیدا می کند بگذار سگ هم شاعر باشد + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 14:18 توسط یکی مثل حوا |
ساده است فقط یک تیغ می خواهد ویک رگ فقط کافی است دلت تنگ باشد و دنیایت کوچک نمی دانی چه لذتی دارد هم اغوشی تیغ با رگ چند لحظه ی بعد درد سوزش خون ودر اخر مرگ بعد کسی فریاد می زند : او مرده است مرده مثل یک سگ تو را به بهشت راه نمی دهند به جرم خودکشی به جرم مرگ
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 19:8 توسط یکی مثل حوا |
|
| ||||||