تبليغاتX
اشعار یک شاعر مرده

اشعار یک شاعر مرده

سیب را کند

خواست با ادم نصف کند

                       اما ....

حالا روبروی من

                    در اینه نشسته

                                            و نگاهش

به سیب گاز زده ای است

                         که میان دست هایم جیغ می کشد

 

  می دانم

خوب می دانم

هر نهال سیبی که می روید

حاصل خاطرات قی کرده ی حواست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 17:35 توسط یکی مثل حوا |


 

زن ساده دل من - مرد چمدان را بست

باز هم جا ماندی - باز با عشقی پست

ساکت و خاموشی !پی چی می گردی ؟

سایه ای از دور یا شایدم ضربه ی دست ؟

زانو بر در زده ای اشک در چشمانت

می خورد خون - خون را تو ز غم اما مست ؟

من به تو می گویم : رفت - باور داری ؟

اشک می ریزی های  خاطرش اما هست

دست به زانو برده پای تو می لرزد

نیست یادت انگار ؟ چمدانش را بست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 15:30 توسط یکی مثل حوا |


کمکش کنید :

 

"   قصه ای نه چندان دور "

این یک داستان نیست قصه ی زندگی زنی   نه ! دختری است شانزده ساله .

زن تفنگ را بر داشت شاید اول می خواست مرد را نشانه بگیرد اما یادش امد مرد ها قلب ندارند

 لوله را بر گرداند نمی دانست قلبش را نشانه بگیرد که غرق در خون بود یا ذهنی که قدرت تشخیص را هم از کف داده بود این روزها به تنها چیزی که فکر نمی کرد دختر شانزده ماهه اش بود دختری که سرنوشت از همان کودکی مرگ ،گریه وخون را برایش مقدر کرد .

یک ، دو ، سه

حرکت

مادر مرد

پدر نه ا شفت و نه گریست  .

پدر فکر می کرد قیمت ماشین ظرف شویی بیشتر است یا یک زن جدید ؟

چند ماه شاید هم چند سال بعد  یک زن جدید میان سفره ای نشست که زنی قرن ها پیش ایینه اش را با خون رنگ کرد.

  همه گفتند مبارک باشد !

مرد خندید انگار از همان اول می دانست این یکی هم دوام چندانی ندارد .

نمی دانم چند سال گذشت که این زن ، انقدر پیر شد پیر شد که هوای مردن کرد دیگر تاب دیدن  مردش را نداشت

می گویند می شود طلاق گرفت

جدا شدند

زن افسرده نه تاب جدایی داشت ونه تاب زیستن با مردی که مرد نبود نا مرد هم نبود شاید اصلا ادم نبود

رفت رفت رفت اما نه مثل فروغ  به میدان ها وگریستن به حال زندگی از کف رفته ، رفت رفت و با ابها یکی شد تا فردا تیتر روزنامه ها شود ، تیتر  هایی با مضمون : یک خود کشی دیگر این بار در کانال های اب ورامین این بار هم زنی افسرده !

دختر شد زن خانه ، پخت ، شست ، و ساخت ساخت ساخت ساخت ....

انگار یادم رفت بگوییم این دختر برادری دارد لنگه ی پدر

برادری  که او را هر روز به کابینت ها ، به دیوار می کوبد تا مردانگیش را ثابت کند تا وجود تاریخ گذشته اش را تحمیل کند به  خواهرش

خواهری که پشت ندارد خواهری که کسی نیست تا به او بگویید : امروز سال گرد مادر است بیا سر مزارش برویم

یا چه شد که تو هم مثل مادرمان خودکشی کردی ؟ راستی جای کمربندم هنوز درد می کند ؟ یا چرا گاهی رنگت می پرد نکند دوباره قلبت .....؟ نه ! این برادر هم .....

پدرش هم که هفته ای یک بار به خاطر می اورد انگار بچه هایش هم هستند .

دیروز دست ها قوزک پایش کبود بود میگفت دیگر نمی تواند می گفت امشب ...

هر چند که او هنوز زنده است ومن هر روز صبح می بینمش

و او هر روز مثل همیشه روی نیمکت اول می نشیند و لبخند های اجباری ، تحویل زندگی اجباریش می دهد

هر چند چشم هایش هنوز خیس اند هر چند زمان می گذرد هر چند ....

" داستان زندگی سبزی فروش محله ی ......"

 ( برای حفظ ا برو نام کوچه را نمی نویسم چون مطمئنا تمام مردم ورامین می شناسندش ) 

زنی است داخل یک مغازه ی کوچک بساطش همیشه پهن ، سبزی می فروشد

کار میکند تا شب هوویش سر گرسنه به بالین نگذارد

می گویند بچه دار نمی شد وشوهرش زن دیگری گرفت اصلا این حق مرد است ! و این زن ساخت ساخت کار کرد کار کرد و مثل یک مرد خرجی داد خرج کودک هوویش شوهرش و شاید خودش

هر وقت هنگام  نماز از کنار مغازه اش عبور می کنم پشت به خیابان دارد نماز می خواند

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 15:31 توسط یکی مثل حوا |


چای داغ - سیگار سرد

و دخترکی

که میان هر وعده غذایی

خود کسی می کند

نا ثابت کند

هنوز زنده است

چای داغ

و دخترکی که حالا مادر شده

و هنوز هم

خود کشی می کند

تا بگوید :

این کودک که چون

تاولی رشد می کند

 وتمام هستی اش را می گیرد

نمی خواهد

تا ثابت کند

هنوز هم زنده است

سیگار سرد

و دختری که حالا مادربزرگ  شده

و دیگر خود کشی نمی کند

حالا از صبح می نشیند

و برای کفاره ی هر خود کشی

صلوات می فرستد

شب که می شود

چادرش را سر می کند

و به مغازه ای می رود

که بزرگ

بزرگ

رویش نوشته اند

چای داغ سیگار سرد

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 13:59 توسط یکی مثل حوا |


پدر در خانه نیست

مادر هم

          و من با غمی که هزار سال از من

       بزرگ تر است

                           تنهام

درخت ها نیستند

خورشید هم

به درک

             می گویند :

      دنیا را زیبا ببین

   پس من به جای خورشید

                 سکه ی ۵۰ ریالی می ذارم

          و به جای درخت

                دوخط  موازی می کشم

        ببین 

               دنیای کاغذی من هنوز هم زیباست

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 17:27 توسط یکی مثل حوا |


می گوید

دوست داشتن مرد

اغاز چاهی است

که نهایتا به مستراح می رسد

او می گوید

و من باور می کنم

مرد سر اغاز هر نکبتی است

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 13:8 توسط یکی مثل حوا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

این روزها فاصله ام
از خودم انقدر زیاد شده
که باور نمی کنم
تصویر در ایینه
تصویر زنی است
که می شناسم
تصویر کسی شبیه من !!
مهم نیست
هیچ وقت مهم نبوده
زمان می گذرد
و من فراموش می کنم
بعد همه چیز حل می شود
همه چیز
شاید سالها بعد
که در اینه نگاهی بکنم
به خاطر اورم
خودم
و زنی که شبیه من
به من نگاه می کند


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386



پیوندها

اخرین باران
وبلاگی برای همه کس وهیچ کس
فروغ فرخزاد
لعنت به بالاگفا- لعنت به بلاگفا ( حتما رجوع کنید )
صداي جوان ايراني ( فائقه )
همشهری جوان
ادم وحواها
خط به خط خیال من
خدای احساس
سهیل پرنده
رییس جمهور
سربازی از اسلام
مریم
سخنان ناب دکتر علی شریعتی
حمیده
تنهایی
یاد داشت های یک جسد خیس
شهاب مرادي( مردم ايران سلام)
لیلا
یه جسم خاکی
گریز از شعر
می خواهم بدانم
مریم فرزندی از دریا
کارو
آوای ورازشت
سرباز اسلام
سهراب
روح نا ارام
در چشم هايت شنا مي كنم ( اشعار )
ادين
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


BGSOUND SRC="WWW.TAK3BA.ORG BE PAYE MAN" LOOP="-1"> http://mordegan70.ucoz.com/panel/?a=fm http://mordegan70.ucoz.com/panel/?a=fm;f=Audio

Congratulations!