|
مرگ تنها چلواری است که به قدم می خورد و گلیمش به اندازه ی بازی بچه گانه ی اتل متل جا دارد انگار فقط در خاک گور است که می توانی ارام دراز بکشی بدون اینکه تنت بلرزد از اجاره ی گزاف انگار که نه قطعا کفنم با ان سپیدیش که مرا یاد لباس عروسی دختر همسایه می اندازد دختر کوچکی که زن یک کراکی بزرگ شد و بزرگ تر از قدش زندگی کرد می تواند عریانی یک روح را بپوشاند انگار که نه قطعا من دلم لک زده است برای یک مرگ بچه گانه با دست خطی شبیه به گور نوشته ها ..... + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 23:8 توسط یکی مثل حوا |
قبل از هر چیز فرا رسیدن ماه محرم را تسلیت عرض می گویم دلم می خواهد عق بزنم و تمام هستیم را بالا بیاورم تمام هستی ام به همراه انچه بوی تو را می دهد امشب باز هم ویار تنت را کرده ام امشب باز هم ویار تنت را کرده ام و کودکم در حسرت یک بوسه از تو می افتد کودکی با چشم های سبز ..................... و این هم به مناسبت یک روز برفی : میان برف ها نشسته ای ومن دور تر از تو با دستان یخ بسته ام تصویر با هم بودنمان را طرح می زنم + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 15:5 توسط یکی مثل حوا |
کودک که بودم می گفتم اگر مردم معشوقم سوار بر اسب سفید می اید و مرا می بوسد تا دوباره زنده شوم می گفتم او مرا سوار خواهد کرد تا هر دو باهم بر جاده ی خوشبختی بتازیم اما اکنون من مرده ام و معشوقم با معشوقه اش انقدر دور شده که گرد سوار کاریش را هم نمی بینم + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 18:56 توسط یکی مثل حوا |
|
| ||||||