|
بسم رب المحتاجان سخنم را با سخن سهراب اغاز می کنم : بس که در سرزمین گل و بلبل به کار ما کار داشته اند همین اندازه که در دیاری کسی سر به سر ما نگذارد ان دیار را بهشت و مردمانش را فرشته می دانیم " کشور من کشور زن بمی ایست که با کار کردن در یک کار خانه کنسرو سازی با ماهی شصت هزار تومن خرج یک خانواده را تامین می کند " ایران من کشور ی است که زنانش هنگام عبور از معابر می ترسند ترسی زاییده از جنسیتشان که نکند نکند نکند .... ایران من کشوری است که در ان رییس مبارزه با فساد مفسد تلقی می شود ایران من کشوری است که در ان در ان شهرام جزایری ها متولد می شوند زندگی می کنند و بی صدا می میرند کشوری که ساکنانش نمی فهمند حکم جزایری چیست کشوری که اختلاص که رشوه که قانون اساسی که اسلام که خدا که زن که مرد که فرهنگ که که ....تا بی نهایت ادامه دارد کشوری که زنانش به هم رحم نمی کنند کشوری که زنانش از ازادی معنای ذلت و حقارتش را درک کرده اند و هر روز مثل عروسک های کوکی راهی خیابان می شوند و هر روز خانواده ای می پاشد کشوری که در ان مرد ها مجازات می شوند به جرم شهوت پرستی و کسی از زنان نمی پرسد تو چرا ؟ وقتی همه ی مان عروسک وار در خیابان ظاهر می شویم از مرد می خواهیم شهوتش را طبیعتش را کنترل کند ؟ چه خواسته ای ؟؟ چه هجویاتی ؟ چه مهملاتی .... کشور من کشور زنانی است که به همجنسانشان رحم نمی کنند و مردانی که عقلشان شهوتشان است کشور من یک کشور اسلامی همراه با سعدی و حافظ و گل و بلبل و فرهنگ ناب اریایی !!!!!!! است فرهنگی پوسیده و رجحان یافته فرهنگی که برتری اش را از پوسیدگیش به ارث برده است کشور من کشور اثیری است که نای سوختن ندارد کشوری که زنانش از جنسیتشان حساب می برند به قول سهراب :" ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت های دلپذیر " + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 12:20 توسط یکی مثل حوا |
سرم سنگین است مثل ان وقت ها یت که میان قافله می نشستی افتاب گرمت می کرد سنگین می شدی می خوابیدی حالا هر چه دراز می کشم و لالایی می خوانم سبک نمی شوم سرم سنگین است مثل ان وقتها این روزها همه چیز عوض شده از روزی که تو رفتی و دولت اموخت خون را با سکه جبران کند اموخت به جای هر کاستی نقطه چین بگذارد اموخت همه چیز را نمی شود گفت اموخت اموخت و ما شدیم برگه ی امتحانیش سرم سنگین شده .... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 20:39 توسط یکی مثل حوا |
مارا چه با یتیمان ای پدر کوفه یتیمان تازه تری در راه اند در شکم مادرانشان در اغوش پدرانشان خدایا حالا تو نگاه کن و بگو که من محتاج ترم یا امیر کوفه ؟ تو چاهی داشتی سر در ان گریه کنی من نه چاه دارم نه خدا حالا به من بگو بگو : که تو محتاج تری یا من ؟ منی که پای رفتنش سست است و جای ماندنش نمناک تو شریکی داشتی که دردهایش را زیرچادرش پنهان می کرد و من شریکی دارم که چادرش را زیر درد هایش پنهان می کند قران ناطقی و من ناطق قرانی که هیچ نمی فهمم حالا بگو بگو : که تو محتاج تری یا من ؟ منی که نه کفشم وصله داراست و نه قوتم نان ؟ + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 20:54 توسط یکی مثل حوا |
|
| ||||||